این روزها غمی بر دلم نهفته که رهایم نمی کند.
غمی که خواب را با بی خوابی عوض می کند. انگار بعضی وقتها تنهاترین انسان روی زمین می شوم.
خیلی سخت است وقتی چیزی را می دانی ولی نمی توانی به اطرافیانت و یا به همه ی انسان ها بفهمانی.
خیلی سخت است وقتی که آینده را می بینی ولی بقیه باورت نمی کنند.
و سخت تر آنجاست که آینده خیلی زود به حال تبدیل میشود و آن چیزی که همیشه از آن میگفتی جلوی چشمانت رقم می خورد و تو کاری جز فریاد زدن نداری...
انگار تعریف ما از ذنیا فرق می کند ٬تعریف ما از کلمات ٬از زندگی ٬از پول ٬از کار ٬از ازدواج ٬از خدا ٬از خواب ٬از آرامش ٬از لذت و خیلی چیزهای دیگر که مدام در سرم می چرخند و پرسه می زنند.
بعضی وقتها با خود می گویم نکند که ما اشتباه می کنیم و حقیقت چیز دیگری باشدکه در همان حال یاد زیارت ناحیه مقدسه می افتم و می بینم که روزی هم سر حقیقت را بریدند ٬یاد جامعه کبیره می افتم که انگار خدا خودش می خواهد اینگونه باشد.
این روزها خواهر کوچکترم تماس می گیرد و از دلتنگی هایش می گوید که چه و چه و از من می پرسد چه راهکاری برای جلو گیری از تقلب در مدارس(راهنمایی) وجود دارد و من در جواب می گویم این موضوع تحقیق است یا انشاء و او پاسخ می دهد هیچکدام ٬این سوال خودم است وبعد من به خود می آیم که واقعا چه راهکاری وجود دارد و مانند همیشه دست به دامن فرهنگسازی می شوم.
و بعد می پرسد چه راهکاری برای ایجاد رقابت در بین دانش آموزان وجود دارد و من در پاسخ می گویم فردا زنگ بزن تا من کمی فکر کنم و خوشبختانه او امروز یادش می رود که زنگ بزند.
این روزها که دیرتر می خوابم تنها همدم من این خرخرهای رفیقم است که مانند یک موسیقی ریتم دار نواخته می شود و بنده خدا معرفت به خرج می دهد و زیر چراغ روشن اتاق می خوابد.
این روزها مادرم تماس می گیرد و از ازدواج حرف می زند و از فلانی و فلانی ومن هم فقط می شنوم ومی گویم چشم هرچه شما بگویید و او ناراحت می شود.
آخر هروقت از معیارهایم می گویم با جواب "شما نمیفهمی...یا بعدا می فهمی" روبه رو میشوم.
انگار این ازدواج هم عوض شادی برای ما جز غم چیزی نمی خواهد داشته باشد.
انگار ازدواج به سبک اسلامی بزرگترین جهاد پیش روست. جهادی که طرف مقابلت عرف های نادرست خانواده و اقوامت هستند.و وقتی از قرآن و اهل بیت می گویی فقط نگایت می کنند و از واقعیت های زندگی می گویند.
انگار بعضی وقتها که دنیا روی سرت خراب می شود چند بار از نقطه دوم پنالتی تیرک دروازه را هدف بگیری و بهش بزنی آرام می شوی و البته نوشتن یک مطلب مستدل سیاسی هم خیلی آرام بخش است.
این روزها مطالعه ام بیشتر شده. آخر اگر در این جنگ نتوانی از حق خوب و مستدل دفاع کنی جنگ را باختی.وقتی میبینم که طرف مقابل کتابهای تئوریسین های خودشون مثل نیچه ٬هایدگر ٬فروید و... رو کامل خوندن ومن هنوز کتابهای مطهری ٬مصباح ٬طباطبایی و ... رو تو آرشیو کتابخونم دست نخورده دارم دردم میگیره.
این روزها به رایحه ای که به مشام می رسد اما بوی فتنه میدهد فکر میکنم. این روزها به شعار عبور از روحانی فکر می کنم که باید منتظر شندیدنش باشیم. همان ها که شعار عبور از خاتمی را (بعد از ۶ سال از ریاستش)دادند.
به اقتصاد مقاومتی فکر می کم که کاری برایش نکرده ام.
به "امت امام" (رشاد) فکر می کنم که فراموشش کرده ام. به طرح "حظور"ش فکر می کنم که هنوز نتوانستم اجرایش کنم.
به دخترهای ۶ یا ۷ ساله ای فکر می کنم که روی پل آزادی نشسته اند و فال می فروشند.
پ.ن:
اینها بخشی از مشغله های ذهنی من بود در این روزها