محرم

محرم

 

وقتی محرم می آید اولین چیزی که به ذهنم می رسد و یادم میاد اینه که چرا امام نماز ظهر عاشورا را وسط میدان جنگ خوند؟

چرا نرفت توی خیمه گاه و اونجا بخونه؟

چرا گروه گروه نشدن و نوبت به نوبت نخوندن؟

چرا برای اقامه نماز چند نفر جان خود را از دست دادند؟

و چراهای دیگر که امروز برای ما کمی نا محسوس است!؟

دومین چیزی که یادم می افتد زیارت امام در ظهر عاشوراست که دردناک ترین زیارتی ست که تا به حال دیدم.

البته وقتی زیارت جامعه کبیره را می خوانی در عظمت ائمه اطهار متحیر می مانی و به انسان خیلی سخت می آید!!!؟ اما زیارت امام در ظهر عاشورا چیز دیگری ست.

انگار از اول محرم منتظر خواندش هستم.

الان چهار سال است که تمام عزاداری ها یک طرف و این زیارت هم یک طرف.

و نکته ی سوم هم سیل زیاد مجلس های عزاداری که در شان محرم نیست و چه بسیار از همین بچه حزب اللهی ها که دنبال این مراسم ها و این سبک از مداحی ها هستند.

البته که قبل از همه ی اینها نباید اشک های آغشته به خون حضرت صاحب الزمان را فراموش کنیم.

یا صاحب الزمان آجرک الله فی مصیبت جدک.

 

پ. ن :

خدایا: مرا از فرماندهان سپاه حضرت قرار بده...

 

 

 

 

تنگه ی احد

اینجا تنگه ی احد است...

این جمله را چندسال پیش در جایی دیدم و روزگار آن ر ا از یادم برد.

اما دوباره این جمله را در جایی شنیدم و گویی جواب تمام پرسش های بی جواب ذهنم بود.

"اینجا تنگه ی احد است" همان جایی که و قتی در جنگ احد رها شد تمام پیروزی های قبل از آن به شکست تبدیل شد.

همان جایی که وقتی رها شد دندان پیغمبر شکست.

و اینجا هم تنگه ی احد است...

مثل همان روزگار.

دستور این است که تنگه حفظ شود.

اما تحمل و عمل به دستور بسیار سخت است.

عده ای در پایین دارند غنائم جمع می کنند.

همان غنائمی که چندی پیش برای  فتحشان تا مرز جان برای  پیش می رفتیم.

 حال که وظیفه ما حفظ تنگه شده عده ای دارند آنها را برای خود جمع می کنند.

عده ای هم از ما جدا می شوند و به جمع کنندگان غنائم می پیوندند.

انگار تاریخ همان تاریخ است و ما همان مردم.

امروز هم اگر تنگه را رها کنیم همان بلایی به سرمان می آید که در آن زمان آمده.

همانگونه ولی امرمان تنها می ماند که در آن زمان پیامبر عزیزمان ماند.

و اینجا تنگه ی احد است...

و تاریخ منتظر است تا ببیند اینبار ما تنگه را حفظ می کنیم و یا در پی غنایم می رویم.

 

پ.ن:

تاریخ منتظر ماست تا آن را رقم بزنیم

ادامه نوشته

مصاحبه با snn

13آبان

بازگشت!!؟

انگار این وبلاگ هم دیگر تحمل حرف های من را ندارد و مدام می گوید من این ها را منتشر نمی کنم. من هم خب چاره ای ندارم که آنها را فقط برای خودم زممزمه کنم.

انگار نرفتن به کربلا بهتر از رفتن آن است.

انگار بواقعا بعضی وقت ها دنیا روی سر آدم خراب می شود.

و هزار "انگار" دیگر موجب سستی انسان در این جنگ تمام عیار می شوند.

اما این انگار ها خیلی هم بد نیستند چراکه میتوانند سکوی پرشی برای انسان باشند در صورتی که بفهمیم بعضی هاشان حیله نفس و شیطان است.

"انگار"ها را اگر در خودت حل کنی مثل این می ماند که از تهدید فرصت ساختی و جلو رفتی.

البته "انگار"های مثبت هم هست که باید متوجه آن ها بود و ژیش رفت.