روز از نو روزی از نو...
آغازی که با خیال و توهم هایی شروع می شود. انگار نه انگار که یک سال گذشت و دوباره همان حرف ها و حدیث ها.
که البته امسال کمی با سال گذشته تفاوت دارد و تجربه ها بیشتر است.
همیشه با خودم می نشینم و فعالیت ها(چه فعالیتهای خودم و چه تشکلای دیگه و چه بسیج و چه اعضای خود جامعه اسلامی) رو بررسی می کنم و رشد نسبی نسبت به قبل رو می سنجم که در برخی موارد جز افسوس چیزی ندارم که بخورم.
آدم ها انگار متوجه اطرافشان نیستند و چیزی را نمی بینند و شاید نمی خواهند ببینند.
بی انصافی از در و دیوار می ریزد. همه و همه وهمه در عالم خود سیر می کنند و نسبت به وظایف بی توجه یا باتوجه ولی بدون عملند.
این روز ها از کسانی که حرف های زیبا می زنند و پیشنهادهای به قول خودشان خوب می دهند متنفرم
البته نه به این معنا که اصلا حوصله شنیدن حرف خوب و این چیزها را ندارم بلکه گوشم از حرف هایی
پر است که که در عین خوبی و زیبایی تنها جوابی که در دلم به آن می دهم "متاسفم" است.
این تاسف بیشتر برای خودم است.
اینجا فقط باید خودت باشی و خودت.
پانوشت:
ولی اینجا بهترین جاست...