روز از نو روزی از نو...

دوباره آغاز سال تحصیلی جدید. آغاز فعالیت های به جنبش دانشجویی.

آغازی که با خیال و توهم هایی شروع می شود. انگار نه انگار که یک سال گذشت و دوباره همان حرف ها و حدیث ها.

که البته امسال کمی با سال گذشته تفاوت دارد و تجربه ها بیشتر است.

همیشه با خودم می نشینم و فعالیت ها(چه فعالیتهای خودم و چه تشکلای دیگه و چه بسیج و چه اعضای خود جامعه اسلامی) رو بررسی می کنم و رشد نسبی نسبت به قبل رو می سنجم که در برخی موارد جز افسوس چیزی ندارم که بخورم.

آدم ها انگار متوجه اطرافشان نیستند و چیزی را نمی بینند و شاید نمی خواهند ببینند.

بی انصافی از در و دیوار می ریزد. همه و همه وهمه در عالم خود سیر می کنند و نسبت به وظایف بی توجه یا باتوجه ولی بدون عملند.

این روز ها از کسانی که حرف های زیبا می زنند و پیشنهادهای به قول خودشان خوب می دهند متنفرم

البته نه به این معنا که اصلا حوصله شنیدن حرف خوب و این چیزها را ندارم بلکه گوشم از حرف هایی

پر است که که در عین خوبی و زیبایی تنها جوابی که در دلم به آن می دهم "متاسفم"  است.

این تاسف بیشتر برای خودم است.

اینجا فقط باید خودت باشی و خودت.

پانوشت:

ولی اینجا بهترین جاست...

راهپیمایی علیه فیلم موهن به پیامبر

امروز در کرمان یک راهپیمایی علیه اهانت های غرب به پیامبر عظیم الشان اسلام بود. از دانشگاه هم دانشجوها با اتوبوس می رفتند. منتظر اتوبوس ها که بودم یکسری از استادا رو دیدم که میخوان بیان راهپیمایی خیلی تعجب کردم و تو دلم گفتم نفوذ پیامبر تا چه اندازه در قلب هاست.

یه مصاحبه هم با خبرگذاری فارس قسمت استان داشتم. البته ما از انتخابات مجلس به بعد دیگه کاری به کار قسمت استان نداشتیم بابت همون ماجرا که دوستان عزیز به ما لطف داشتن... .+

ولی چند هفته پیش خبرنگارشون عوض شده بود و برا مصاحبه منو خواست منم گفتم باشه.

نمیدونم شاید لازم بود دیگه باهاشون مصاحبه نکنیم ولی ما فارس رو جدا از آقای "س" میدونیم.

مسلمانان با سلاح رسانه از ساحت پیامبر دفاع کنند

 

روزهایی که انگار تمامی ندارد...

روزهایی که خوب ارزش ثانیه هایش را میدانم. کارهایی که شاید روال هر کدام یک هفته باشد را مجبورم در یک روز انجام دهم. روزهایی که هیچ وقتی برای کسی ندارم جز کارم.

امروز خانواده ام کرمان بودند. اومدند دانشگاه دنبالم که با هم نهار بخوریم.

ساعت ۱:۱۰ دقیقه زنگ زدند گفتند ما داریم میایم. گوشیم خاموش شد. ساعت ۲:۱۰ که بهشون زنگ زدم سردر دانشگاه بودند و من ساعت ۳:۴۰ کارم تموم شد.

وقتی رسیدم نمیدونستم با چه رویی بهشون نگاه کنم. ولی اونا انگار نه انگار هنوز نهار نخورده بودند و منتظر من بودند.

یه دو ساعتی باهم بودیم و بعد رفتن.

الان بغض گلوم رو گرفته ،یاد سال گذشته همین موقع افتادم که هر وقت بهش فکر میکنم تو جمع که باشم میخندم ولی تو خلوت... .

و اگر این وبلاگ نبود نمیدانستم بغض هایم را کجا آزاد کنم. اینجا تنها جایی ست که می شنود و آرامش می دهد.

این مدت تمام حوادث دوروبرم رو که نگاه میکنم همشون یک بحران به تمام معنا بودن. هر کدوم رو که حل میکنی یکی دیگه رو باید حل کنی.

یه وقتایی وقتی که دیگه ظرفیتم برا تحمل و حل بحران تموم میشه یاد بحران ها و مشکلات نظام (خصوصا تو این چندوقته) می افتم ،اونجاست که تمام بحران های اطرافم را فراموش می کنم. یاد تنهایی آقا که یه مشت مسئول که تا با بحران مواجه میشن خودشون رو گم میکنن و یاد خیلی چیزای دیگه... .

مولانا تو نیک می دانی که چه میگویم و اشک هایم برای چیست.

صاحب ما  تو میدانی که حرفهایم را نمی فهمند.

تو میدانی که من چه میگویم و آن ها چه؟

 تو میدانی که صداقت و انصاف انسان ها چقدر است و حرفهایشان را می شنوی و شنیده ای.

تو میدانی که اینجا بدون تو بودن چه هوای خفه کننده ایست.

تو میدانی که هر صبح با چه نیتی خانه را ترک میکنم.

و اگر آن نیت نبود... و تحققش بی معنا میشد... .

تمام مشکلات را که یک طرف میگذاری حتی ذره ای ناراحتی ندارند ولی بی انصافی کسانی که رویشان حساب میکنی و با تجربه هایی که در سطوح عالی دغدغه های نظام را ندارند میبینی سینه ات جوری می سوزد که تا به حال اینطور نسوخته و سوز نداشته.

کسانی که نمی دانم به آن ها چه بگویم و فقط برایشان دعا میکنم.

 

 

مهدی هاشمی و دستگاه قضا

خبر آمدن مهدی هاشمی خیلی برام جالب بود. چرا میخواد بیاد؟ اگه بیاد قوه قضاییه مجبوره دستگیرش کنه. مهدی که اومد ایران و روز بعد هم که بعد از دادگاه رفت اوین تعجب کردم و یه آفرین به دستگاه قضا.

البته هنوز ته دلم میگم شاید برا راضی نگه داشتن مردم چندروزی به اوین بردنش و بعد آزادش میکنن.

حالا که خدارو شکر رفت زندان تا به اتهاماتش رسیدگی بشه.

مظلوم نمایی این روزهای خانواده هاشمی هم خیلی جالبه که مادر آقا مهدی یه جایی گفته بود:

متهمین فساد مالی رو با اول اسم و فامیل صدا میزنید ولی پسر من رو هنوز نیومده میندازینش زندان.

امیدوارم که آقا مهدی درس عبرتی بشه برا همه آقازاده ها.

محاکمه مهدی هاشمی آزمونی برای دستگاه قضایی

 

روزهایی که گذشت...

تقریبا از بیستم شهریور که یه کم(سه روز) میخواستم استراحت کنم چون بهترین جا برا استراحت خونه است رفتم خونه.

اهل خونه هم فرصت رو غنیمت شمردند و منو بردند سفر.البته سفر نصف و نیمه. بارها گوشیم زنگ می زد و من جواب میدادم تا اینکه همه کلافه شدند و مرتب می گفتند کاشکی گوشیت رو بر نمیداشتی.

بعد از این دو سه روز تفریح اومدم کرمان به خیال اینکه کارای دفتر جامعه رو انجام بدم ولی دیدم بچه های بوی بهشت گل کاشتن و من باید عوض کارای دفتر کارای اونا رو انجام بدم.

یک هفته ای که فقط یک وعده غذا می خوردم. نه به خاطر اینکه غذا نبود و خیلی چیزای دیگه معمولا یا یادم می رفت یا نمیرسیدم غذا بخورم.

همه ی اینا به کنار ،خلاصه فهمیدم که روی هیچ کس نمیشه حساب کرد.خصوصا اونایی که مرتب و روی زبون دغدغه دفتر رو دارن.

البته شاهد تحقق آیه های از قران هم بودم که چطور وعده ها عملی میشد.

خلاصه بوی بهشت با همه سختی ها تونست سه تا کاروان رو به لطف و عنایت خاصه امام زمان (عج) و خود امام حسین(ع) و حضرت زهرا(س) و شهدای گرانقدر راهی کربلا کنه. البته خیلی ها بزرگی این کار رو نمیفهمن و تواین فضا نیستند.

هنوز هم همه و خصوصا بچه های بوی بهشت میپرسن چرا همراه ما نمیای کربلا؟؟؟!!!!

برا این سوال خیلی دوست دارم مطلب بنویسم ولی چه کنم که به قول شاعر که میگه: جز راست نباید گفت  هر راست نشاید گفت.

البته یه خبر هست که دوهفته پیش بهم دادن که میتونه بخشی از جواب این سوال باشه.

اگه این خبری که دادن اتفاق بیافته که  یک آرزو براورده میشه...