کنار قدم های جابر...

دلم اینجا

اربعین

خودم اما جای دیگر...

خدا می داند که چقدر دلم می خواست بروم و بهانه هایی و مانع هایی نمی گذاشت و با خودم میگفتم اگر قرارا باشد بروی ،میروی و مانعی پیش رویت نخواهد بود و مدام این حرف را با خود میزدم که یادت نیست مگر چگونه به کربلا و حج رفتی در صورتی که موانع خیلی بود و فکرش را هم نمیکردی.

تا اینکه همینگونه شد و همه ی موانع حل شدند و راهی شدیم به سمت بین الحرمین...

با چند تا از دوستام راه افتادیم و رفتیم.

چقدر ذوق کرده بودم که یکهویی دارم میرم.

به هچکس خبر نداده بودم وقتی خواستم راه بیفتم زنگ زدم خداحافظی کردم و راه افتادیم...

همه چی خیلی خوب بود.

رسیدم تهران  و قرار بود یکی از بچه ها پاسپورتشو بگیره و راه بیفتیم.

تلفنم زنگ خورد و یکی از دوستام موضوعی رو مطرح کرد که باید برگردی و نری کربلا...

من شوکه شده بودم و اولش قبول نمی کردم ولی کم کم پذیرفتم که باید برگردم.

دوستام خیلی ازم ناراحت شدند و البته حق هم داشتن. من نه میتونستم مشکلمو بگم و نه میتونستم همراهشون برم و خلاصه شدم رفیق نیمه راه...

 

 بنازم آنکه دایم گفتگوی کربلا دارد                           دلی چون جابر اندر جستجوی کربلا دارد

دلش چون کربلا کوی حسین است و نمی داند            که همچون دوردستان آروزی کربلا دارد

به یاد کاروان اربعینی با گریه می گوید                      به هر جا هست زینب رو به سوی کربلا دارد

اگر چه برده از این سر زمین آخر دلی پرخون               ولی دلبستگی از جان به کوی کربلا دارد

به یاد آن لب تشنه هنوز این عاشق خسته                به کف جامی لبالب از سبوی کربلا دارد

اگر دست قضا مانع شد از رفتن به پابوسش               همی بوسیم خاکی را که بوی کربلا دارد...

 

پ ن : شعر از عبدالعلی نگارنده

 

 

 

...محمد...

محمد محبوبترین نام در بریتانیا....

Newborn baby's fingers holding an adult's fingers