نامیرا
شادی از اینکه چقدر انسان های کوفه شریف اند و مشتاق امام.
غصه از آن جهت که می دانی تاریخ چیزی جز عاشورا نیست.
بار ها در میانه ی کتاب با خود میگفتم نکند تاریخ چیزی جز عاشورا باشد ولی هربار به خود می آمدم...
آنقدر کوفیان مشتاق امام بودند که خیال میکردی هیچ چیز این اشتیاق را نمیتواند از بین ببرد و دنبال سطرهای کتاب را میگرفتی تا ببینی کجا کنار میکشند.
و مسلم بن عقیل انگار فراموش کرده بود که کوفیان با امیرالمومنین(ع) و امام حسن (ع) چه کرده اند.
انگار سنت های خدا همیشگی اند و هیچکس نمیتواند از آنها فرار کند.
انگار خدا تا حجت را بر کسی تمام نکند او را رها نمیکند.
مانند عبدالله بن عمیر که در صفحات آخر کتاب به امام پیوست.
زمانی که عمربن حجاج عبدالله را به خاطر بیعت نکردن با مسلم سرزنش میکرد و خود را از یاران اصلی امام می دید.
ولی در آخر همه چیز عوض شد و عمربن حجاج در کنار عبیدالله بن زیاد ایستاد و عبدالله بن عمیر در کنار حسین(ع).
فتنه یعنی همین ، و راه برون رفت از آن این است که دنبال حقیقت باشی و آنچه میدانی عمل کنی مثل عبدالله که در کل داستان مخالف بیعت با امام بود ولی در آخر به امام پیوست.
و نقش علما!؟
که هم می توانند فتنه به راه اندازند و هم می توانند فتنه را خاموش کنند.
شریح قاضی از بزرگان کوفه ، قاضی القضات و مورد اعتماد مردم.
که با دو سخنرانی خود یاران مسلم را پراکنده می کند و سمت عبیدالله میکشاند.
و مختار که در همان ابتدا به فرمان مسلم به شام میرود برای انجام کاری.
نمیدانم چرا مختار از همان ابتدای داستان حذف می شود...
و انگار این تاریخ نیست که تکرار می شود بلکه آدمها هستند که تاریخ را تکرار می کنند...
پ.ن:
الان هم همینطور است. فتنه را میبینی.ولی تا به خود میایی میبینی عاشورا رقم خورده است.
پس چاره چیست؟ چاره همان است که عبدالله کرد...